تصادف من با گودر
فکر کنم سال 87 بود که اولین بار اسم گوگل ریدر رو از نگاه شنیدم که میگفت سایتهای فیلتر شده رو اون جا میخونه و نیازی به فیلتر شکن نداره. همون موقع بود که فهمیدم چه طور میشه به گودر رفت و سایتها و وبلاگها رو اون جا مشترک شد و خوند. چون اون موقع از فیلتر شکن استفاده میکردم، احساس نیازی نسبت بهش پیدا نکردم تا این که بعد از انتخابات 88 و فیلتر شدن همهی سایتهای خبری منتقد، دوباره مجبور شدم به گوگل ریدر که حالا اسمش شده بود «گودر» متوسل بشم. این بار فقط مشترک سایتهای خبری شدم و یکی دو تا وبلاگ مثل «آق بهمن». خیلی هم به ندرت چیزی همخوان میکردم چون گودر هنوز برام یه شبکهی اجتماعی نبود و کسی رو اون جا نداشتم که چیزی رو باش به اشتراک بذارم.
سال 88 که از ایران خارج شدم، دیگه در دنیای آزاد احتیاجی به گودر نداشتم اما هنوز برام ابزاری بود که باش به راحتی بتونم اخبار رو با ایمیل برای دیگران بفرستم. این بود تا حدود یک ماه پیش که تصمیم گرفتم گودر رو به عنوان یک شبکهی اجتماعی ببینم و دوستهام رو توش دنبال کنم و پیغامها رو بخونم و خودم پست بذارم و اینا. اما وقتی پا به شبکهی گودر گذاشتم، دچار یک شوک شدید فرهنگی شدم. با خودم میگفتم خدایا اینها چی میگن؟ چرا کسانی که روزگاری دوستان من بودن این قدر برای من نا آشنا شدن این جا؟ همهش این نبود البته. شدیدا احساس میکردم که من هم براشون غریبهم و کسی زبون من رو نمیفهمه. مثل بچهای بودم که به خاطر انتقالی باباش، وسط سال تحصیلی، شهر و مدرسهش رو عوض کرده و روز اول کلاس احساس میکنه ساختار اجتماعی اون جا جوری شکل خودش رو گرفته که جایی برای یه تازه وارد باز نذاشته. از اون بدتر این که آدمها به چیزهایی میخندن که تو نمیفهمی و نمیخندی، شوخیهایی میکنن که تو درک نمیکنی و اصطلاحاتی دارن که تو حتا نشنیدی. پس مجبور میشی زنگهای تفریحت و یه گوشه بشینی فقط به بقیه نگاه کنی تا یاد بگیری که چه طور بازی و شوخی و دعوا میکنن.
در نتیجهی همهی اینها دو تا حس قوی به شدت آزارت میده. یکی احساس غربت و دیگری احساس ترس. ترس از این که منی که این قدر «غریبه»ام، خیلی باید مواظب حرف زدنم، رفتارم، اشارههام و ... باشم تا نکنه سو تفاهمی پیش بیاد. تا نکنه کسی برنجه. تا نکنه ناخواسته رابطهای به هم بخوره. و غربت. غربتی که جای دوستی نشسته چون توقع تو از محیط، «دوستانه» بوده نه «غریبانه». و این ها همه تو رو به شوک فرهنگی میرسونه اون هم در میان کسانی که با تو همزبون و عموما همفکر هستن. و این اجتماعی بودن شبکه رو به چالش میکشونه.
بذار این جوری بگم: تصور و توقع من از یک شبکهی اجتماعی مدرن و البته سرشار از مدعیان روشنفکری (این فحش نیست، یه واقعیته که اتفاقا خیلی هم خوبه) اینه که متشکل از زنجیرهایی باشه که در عین استقلال، به هم پیوسته باشن، روی هم اثر بذارن و تنها شرط پیوستن به اون فقط یه حلقهی بسته بودن باشه و نه به شکل یه تودهی گندم که فقط باید گندم باشی تا توش احساس راحتی کنی و اگه مثلا سیب باشی به شدت با محیط بیگانه خواهی بود. تاکیدم روی واژهی «توده» زیاده. مثلا ادبیاتی که من به عنوان یک تازه وارد توی این محیط میبینم یک ادبیات تودهایه (این هیچ ربطی به حزب توده نداره البته) و در عین حال قبیلهایه. به این معنی که عموم اعضای این شبکه ـ تا جایی که من دیدم ـ از ادبیات مشابهی استفاده میکنن و تکیه کلامها و شوخیهای یکسانی دارن (تودهای) و این ادبیات فقط در همین جمع قابل استفاده و قابل درکه و اگه کسی از خارج از جمع به گفت و گو ها نگاه کنه خیلی از اونها رو متوجه نمیشه (قبیلهای). این موضوع در عقاید و شیوههای برخورد با عقاید هم دیده میشه. این خاصیت گودر ایرانی باعث شده که در تشکیل یک مجموعهی متشکل از روشنفکران عموما جوان ایرانی کاملا موفق باشه اما عملا یک جامعه ایزوله (منزوی حق مطلب رو ادا نمیکنه) باشه که نه جامعهی بیرون میتونه با اون ها به راحتی ارتباط برقرار کنه و نه اون ها می تونن اثری بر اون جامعه داشته باشن. تحلیلها عموماً در فضایی شکل میگیره که با فضای بیرون بیگانه است و به همین دلیل، نتیجهی اون تحلیلها به سختی در جامعهی بیرون قابل پذیرش خواهد بود.
تا اینجا رو داشته باشید تا اگه عمری بود بقیهش رو توی یه پست دیگه بنویسم.
اندر باب دموغراسی
دموکراسی بیش از آن که حق انتخاب باشد، حق عزل منتخب است.
فقط بعضی وقت ها
بعضی وقتها آدم دلش میخواد که توی زندگی یه دوستی که براش مهمه نقشی بهتر از اینی که الآن داره داشته باشه. مثلاً گاهی اون طرف بهش فکر کنه، دلش براش تنگ بشه حالش رو بپرسه یا فلان چیزی رو که فلان جا نوشته یه گوشهایش لااقل به اون خورده باشه و ربطکی پیدا کنه. و چقدر میتونه بد باشه وقتی که دو دو تا چار تا رو پیش بکشی و منطقاً از خودت بپذیری که توقعت هرچند پر بیجا هم نه که لا اقل خیلی دور از دسترسه. اون وقته که عمیقاً احساس تنهایی و غربت میکنی. احساس دور افتادگی.
ترس زدایی
دو ساله که دارم با ترس هایی که ۳۰ سال در وجودم نهادینه شده مبارزه ی کنم. ترس از آدمها٬ از عکس العمل های احتمالی شون٬ از قضاوت شون و ... . تازگی به این پی بردم که ما عادت داریم برای پرسیدن مودبانه یا آغاز یک گفتگوی کوتاه٬ جمله مون رو با عذرخواهی و کلمه ی «ببخشید» (یا معادل ش در زبان های دیگه) شروع کنیم. تلاش جدیدم اینه که از این عادت جدا بشم.
یه کار موفقیت آمیزم در زمینه ی ترس زدایی این بوده در ازای کاری که دیگران برام انجام می دن تشکر کنم نه عذرخواهی و عذرخواهی رو بذارم برای وقتی که اشتباهی مرتکب می شم.
افتخار نمی کنم که وابسته حزب و گروهی نیستم!
شاید بشود گفت مد روز شده؛ شایع شده؛ یا چیزی از این دست اما قضیه عمیق تر از این هاست. با یک جستجوی ساده در گوگل، صدها اعلام و نقل قول و اظهار نظر به دست می آید که در آن ها یا کسی خود و یا سایت و وبلاگ ش را از «وابسته گی» به احزاب و گروه ها مبرا دانسته یا اعلام کرده که فلان فرد افتخار دارد که عضو هیچ گروه و دسته ای نیست. چپ و راست و بالا و پایین هم ندارد. از خاتمی و موسوی تا احمدی نژاد و بادامچیان، از وبلاگ شخصی تا سایت پزشکی، از پرتال شهر لامرد تا وبلاگ ترکستان حتا هنرمندی چون حاتمی کیا و حتا برخی روشنفکران ما همه با افتخار اعلام می کنند که «وابسته به هیچ حزب و گروهی» نیستند. زمان انتخابات که می شود، یکی از ژست هایی که نامزدها می گیرند و آن را در تبلیغات شان بزرگتر و پر رنگ تر نشان می دهند، مستقل بودن است. بعد از پیروزی هم دماغ شان را بالا می گیرند که ما وام دار هیچ گروهی نیستیم.
آیا اصولاً عضو گروه بودن یا کار گروهی کردن یک فاکتور منفی است؟ آیا در قالب گروه ظاهر شدن و به پشتوانه ی گروه به موفقیت رسیدن مایه ی ننگ است؟ آیا مستقل بودن به معنای تنها بودن و جدای از گروه بودن مفهومی مثبت است و باید به آن مفتخر بود؟
یکی از ارکان و بنیادهای دموکراسی و زیست مدنی، تشکل، تحزب و به کارگیری خرد جمعی است. فلسفه ی تشکل از این دیدگاه دارای چند پشتوانه ی قوی است:
یک، خرد جمعی، «احتمال» خطای فردی را کاهش می دهد. از آن جا که ذهن افراد محدود است و به سختی می تواند همه ی جوانب امور را بسنجد، جمعی از افراد می تواند نگاه جامع تری به امور را به دست بدهد و در نتیجه تصمیم بهتری بگیرد.
دو، وجدان جمعی در کنار جمع منافع فردی، احتمال فساد در تصمیم گیری گروهی را کاهش می دهد. بنابراین تصمیماتی که از گروه خارج می شود، احتمالاً سالم تر از تصمیماتی است که فرد می گیرد.
سه، تصمیمات گروهی به تعداد اعضا و هواداران گروه، دارای اعتبار اجرایی نسبی بیشتری است. به این معنی که گروه ها قابلیت انجام کارهای بیشتری را دارند چرا که طیف بزرگتری از توانایی ها را در بر می گیرند.
چهار، اعضای گروه در مواقع اضطرار، می توانند به حمایت از همراهان خود برخیزند و یا جای خالی آن ها پر کنند.
پس اگر گروه بودن بر فرد بودن برتری دارد چرا گریز از آن این همه شایع است؟
دلیل را شاید در چند جا بتوان جست:
یکم این که فرهنگ ما فرهنگی انفرادی است. فرهنگ «دلا خو کن به تنهایی» است؛ فرهنگ انزوای صوفیانه است؛ فرهنگ استبداد زده ای است که همیشه از تجمع و تشکل ش جلوگیری شده؛ فرهنگی است که همواره به با هم بودن ها حسادت ورزیده و همیشه از با هم بودن ها ترسیده است.
دوم این که قدرت از نظر ایرانیان پدیدهی ناپاکی است که حاصلش جز پلیدی نیست و باور این است که احزاب و تشکلها به دنبال قدرتاند و لابد هر مستقل بود تشنهی خدمت است. البته همه برای خدمت وابسته به قدرت دست و پا میشکنند اما ژست رهبانیت و تارک دنیایی را هم ترک نمیکنند. برای داشتن چنین ژستی هم مسلماً باید از احزاب قدرت طلب برائت جست.
سومین دلیل این است که احزاب و تشکلها همیشه متهم به پیگیری منافع شخصی اعضای خود هستند و به منافع «مردم» توجهی ندارند غافل از این که این یک سفسطهی ساده اما همهگیر است. اصولاً هدف از تحزب تبدیل منافع فردی به منافع جمعی است. پس هر چه احزاب آزادتر باشند و مشارکت مردم در آنها بیشتر باشد، خواست آن احزاب به خواست «مردم» نزدیکتر خواهد بود و منافع آن حزب همان منافع اعضاش (مردم) خواهد بود اما با قدرت پیگیری بسیار بالاتر.
چهارم این که احزابی که تا کنون در ایران فعالیت داشتهاند عموماً دارای هرم قدرت از بالا به پایین بودهاند و افراد «وابسته» به حزب بودهاند نه تشکیل دهنده و تصمیم گیرندهی آن. از طرفی وابستهگی اصولاً صفت مضمومی شمرده میشود. پس لابد چه بهتر که سیاستمداران ما هم برای پاک نژه داشتن دامنشان از ننگ وابستهگی، کلاً عطای حزبی بودن را به لقاش ببخشند و «مستقل» و «مردمی» بمانند.
در نهایت این که به نظر نمیرسد تک روی و در قالب جمع نگنجیدن اگر حتا مایهی بی اعتباری نباشد، چندان مایهی افتخار باشد.
دل خواسته ها
حسودی می کنم به اونهایی که هر روز توی صفحه شون حرفی برای گفتن دارن. در واقع از اون روزی که تصمیم گرفتم با اسم و رسم خودم بنویسم، یا شاید از اون روز که پای دوستان مجازی به دنیای واقعی کشیده شد، یا شاید از اون روز که اسم وبلاگ رو به جای یه اسم جینگیلی مستون، گذاشتم «دو کلمه حرف حساب»، خودم رو به یک شخصیت عصا قورت داده تبدیل کردم که فقط باید حرف حساب بزنه و دو کلمه هم بیشتر نزنه. روزمره نویسی رو هم واقعاً دوست نداشتم. اصلاً تا به حال هر وقت شروع به نوشتن روزانه هام کرده م، بیشتر از سه روز ادامه ندادم. از نق و ناله هم خسته شده بودم. این شد که دیگه ماهی یه پست هم اینجا نمی ذارم. هر چند از روالی که در پیش گرفته بودم پشیمون نیستم. به هر حال هوس کردم امشب یه چند خطی بنویسم و نوشتم.
نوروزتان پیروز و شاد باد
آن که مهارتش خشونت نیست*
اجازه دهید مروری کوتاه بر این چند ماه گذشته داشته باشم. بر می گردم به قبل از انتخابات؛ به روزهایی که همه هم و غم مان این شده بود که یک نفر را حتا اگر بشود با هزار دلیل و برهان و خواهش و التماس از اردوگاه ناامیدان به جمع امیدواران و به پای صندوق رأی بکشانیم که اگر حتا نمی خواهند به کسی رأی دهند، لااقل رأی باطله ای به مجموع آرا بیفزایند تا مبادا کابینه نهم به دولت دهم برسد. انتخابات انجام شد و دیدیم آن چه را که بر سر رأی مان آمد. به خیابان رفتیم و رأی مان را با سکوت و با فریاد جستیم و نیافتیم. هر چند آن چه را خواستیم ندادند اما گوهری در آن میانه به دست آوردیم که با هیچ رأیی قابل خرید نبود و نیست. گوهری که ارزشش همپایه ی خون و آبروی عزیزان از دست رفته و آسیب دیده مان است و آن چیزی نبود جز این باور که می توانیم با دست خالی و سکوت و خودداری از خشونت هم به خواسته های خود برسیم. درخشش این گوهر ماه هاست که چشم مدعیان دموکراسی را هم خیره کرده است. ما توانستیم در یک جمع سه میلیون نفری تنها با سکوت محض اعتراض کنیم و این برای جهان قابل درک نبود. این جمع اما چیزی نمی خواست جز احترام به رأیی که از او ربوده بودند. ما چیزی نمی خواستیم جز این که در صندوق ها به حساب بیاییم ولی پاسخ مان گلوله هایی شد که عزیزانمان را بر خاک افکند و خلقی را عزادار کرد. پاسخ مان کهریزکی شد که جز شکنجه گاه و تجاوزخانه اهالی حکومت نبود. اما با این همه در روز قدس و 13 آبان و 16 آذر باز مسالمت بود و مسالمت؛ هرچند که سمت و سوی شعارها تغییر می کرد اما همه چیز در حد شعار و مسالمت باقی بود. ما آن گوهر درخشان را از زیر ضربه باتوم ها و از میان گاز های سوزنده و نفس گیر، به امروز رسانده ایم و قرار هم نیست تا روز پیروزی و حتا پس از آن، دست از آن بداریم.
از طرف دیگر اما حکومت تنها یک استراتژِی در برنامه خود داشته است: سرکوب و ارعاب. برای این دو نیز ابزاری جز تهدید و خشونت نمی شناسد. تهدید و ارعاب اما در این مدت جوابگو نبوده است و هر چه کردند، نتیجه عکس دیدند. آن چه برای شان مانده است یا پذیرش شکست است یا سرکوب خشونت بار. خشونت هم بهانه می خواهد تا مشروع جلوه کند. خشونت بی بهانه هزینه های فراوان دارد که پرداخت آن برای دولتی که تحت فشار خارجی هم هست بسیار گران تمام خواهد شد. پس دو راه می ماند: یا منتظر بهانه ای بمانند یا خودشان زمینه ایجاد آن بهانه را فراهم آورند. جنبش سبز البته هوشیارتر از آن بود که بهانه ای به دست دهد. بنابراین، اول عکس آیت الله خمینی در 16 آذر پاره شد تا پیراهن عثمان شود اما نشد. حتا قرآن را در عاشورا به آتش کشیدند و باز مورد اعتنا قرار نگرفت. اما در همان روز عاشورا موفق شدند با خشونت بی حد و حصر خود، پای سبزها را هم به خشونت متقابل ـ هرچند نا چیز در برابر آنچه حکومتیان کردند ـ باز کنند و بهانه ای را که می جستند بیابند و در رسانه های خود فریاد بزنند و با اتکا به آن، شروع به بازداشت دوباره کسانی کنند که می پندارند رهبران جنبش سبزند؛ غافل از این که آن ها فقط عزیزان این جنبش اند و بس و جنبش سبز اصلاً رهبری به آن معنا ندارد.
فراموش نمی کنیم که آن چه در خیابان و زیر ضربه باتوم و سوزش گاز اشک آور رخ می دهد با آن چه در پشت میز و بر روی کاغذ تحلیل می شود بسیار متفاوت است اما این را هم از یاد نمی بریم که جنبش نوپای مردم ایران نیاز به مراقبت فراوان دارد تا زمان بر آن بگذرد و ریشه ای در خاک بیفشاند و قامتی راست کند. این نهال هنوز تاب این همه خشونت را ندارد و هیزم شکن هم به خوبی از آن آگاه است و لحظه ای را برای ضربه زدن به آن از دست نمی دهد. پس آن چه بر عهده ماست، گرفتن بهانه خشونت از هیزم شکن است چه اگر ما هم در مقابل، سنگ به دست بگیریم، او تبرش را محکمتر به دست میگیرد و ضربه های کاری تر می زند.
بگذار مثال آشناتری بزنم. خود را در محله ای تصور کنیم که گنده لات چاقو کشی در آن جولان دارد که نه تنها نوچه های گوش به فرمان و نه بهتر از خودش گردش می گردند و سلام و علیکی هم با کلانتری محل دارد. برای چنین تیپ آدمهایی هیچ چیز جز بهانه ای برای دعوا لذت بخش و کارآ نیست. چرا که از طرفی، تمام ابزار پیروزی در دعوا را در دست و جیب خود دارد و از طرف دیگر، باید خود را موجه جلوه دهد تا گرفتار نشود. تنها هنرش هم همین است که در درگیری های فیزیکی پیروز شود. این فرد در حد و حدود قانون و منطق همیشه بازنده است که اگر نبود، نیازی هم به قمه و چاقو نداشت. اما همین که بهانه ای به دست آورد، کار را به مرحله ای می کشد که در آن تخصص دارد و هر چه خشونت کار بالاتر بگیرد، او که اهل خشونت است، پیروزتر خواهد بود. یادم می آید که بعضی از بچه لات های محل ما به کسی که از او دل خوشی نداشتند «پیله» می کردند و آن قدر به او گیر می داند تا عکس العملی از او ببیند و این همان شروع دعوا بود و کشاندن بازی به زمینی که «راست کارشان» بود و عموماً پیروز بیرون می آمدند چون تجربه فراوان در خشونت داشتند و طرف مقابل نداشت.
حالا حکایت ماست. این که کنترل میدان یا خیابانی را در ظهر عاشورا به دست بگیریم و آن را فتح کنیم، هرچند غرور خرد شده مان را کمی التیام می بخشد اما کارمان را برای ادامه راه سخت تر می کند. این که ماشین پلیس را به آتش بکشیم، کمی از خشم مان را فرو خواهد نشاند اما ما را به سرمنزل مقصود نخواهد رساند. اگر قرار است اشتباهی را که پدران مان کرده اند تکرار کنیم، که آنها بهترش را انجام داده اند و هزینه اش را هم یک بار داده اند. نتیجه اش را هم فراوان دیده اند و دیده ایم. اما همه این اعتراضات برای این است که خشونت را از سیاست کشور بزداییم و این هرگز با خشونت امکان پذیر نخواهد شد. گاندی اگر توانست چیزی را تغییر دهد، به خاطر صبر و خویشتن داری ای بود که داشت و ماندلا با شکیبایی فراوان بود که توانست رژیم سرسخت آپارتاید را به زانو در آورد. نیروی محرکه و خون رگهای جنبش سبز هم همین خویشتن داری است. دوستی می گفت «مگر خشونت مردم در برابر نظامیان حکومتی چقدر بوده که این قدر بر طبل آن می کوبند؟» نگرانی اما از کتک زدن یکی دو مأمور گارد و آتش زدن کیوسک پلیس نیست. آن چه از آن می هراسم این است که این کوچک، آغازی شود برای خشونت های بی پایانی که هیچ کس به اندازه همین ملت سبز ایران از آن متضرر نخواهد شد. قرار نیست که ما جا پای انقلاب 57 بگذاریم. قرار است بی آن که آن همه هزینه بدهیم، با درس گرفتن از آن حرکت، به مقصودمان که همان آزادی و دموکراسی است برسیم. همه صحبت این است که بازی به جایی کشیده نشود که محدوده تخصصی طرف مقابل است و ما از آن سررشته چندانی نداریم و آن خشونت است.
*این نوشته با همین عنوان در سایت جرس منتشر شده است.
خشونت متقابل، آری یا نه؟
پیش نوشت: این مطلب در سایت جرس (جنبش راه سبز) منتشر شده است.
استفاده حکومت جمهوری اسلامی از خشونت در برابر حضور سبز مردم در راه پیمایی روز 13 آبان امسال، بحث جدیدی را در میان همراهان این جنبش گشوده است: «خشونت متقابل، آری یا نه؟». به این معنی که آیا باید در برابر این خشونت فزاینده همچنان آرام بود و به آرامش فرا خواند یا بهتر آن است که ما هم گاهی ضربه شستی نشان دهیم و از کثرت سبزها در مقابل بی رحمی حکومتی ها بهره ای ببریم تا کمی حساب کار به دست شان بیاید؛ به طور مثال اگر با کسی برخورد خشونت آمیزی کردند، تنها تماشاگر نباشیم و به ضارب بچشانیم ذره ای از طعم آن چه به فرزندان این خاک روا می دارند.
شکی نیست که تا کنون در جنبش سبز ایران، عقلانیت به وضوح در رأُس تصمیم گیری ها قرار داشته است و بسیاری از تصمیم ها و برنامه ها بر اساس عقل جمعی تدارک دیده شده است و بر همین اساس هم قوام یافته و به اجرا رسیده است. اما عقلانیت به این محدود نمی شود که هر پدیده یا عملکردی را با ذره بین بکاویم و زیر و بالای آن را با عقل سلیم بسنجیم و در نهایت بگوییم که عقلانی است یا نه. این تنها یک سوی عملکرد مبتنی بر عقل و اندیشه است. سوی دیگر این است که هر حرکتی علاوه بر منطبق بودن با آن چه عقل می نامیم، هدف مند هم باشد. یعنی نه تنها هر جزء رفتار ما باید معقول و منطقی باشد، مجموعه ی آنها نیز باید در راستای یک هدف مشخص بوده دائماً با به کار گیری ابزارهای سنجش (اندیشه و منطق)، میزان همراهی آن با هدف مذکور سنجیده شود.
اما اهداف جنبش سبز چیست؟ خواسته ی من در اینجا تعیین هدف برای جنبش نیست بلکه برشمردن برخی از هدفهایی است که ـ از دیدگاه نگارنده ـ مردم دنبال می کند. می توان این اهداف را به سه دسته کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت تقسیم کرد.
اهداف کوتاه مدت آنهایی است که انتظار داریم در یکی دو سال آینده به آنها دست یابیم مثل آزادی زندانیان سیاسی، استعفای دولت، برگزاری مجدد انتخابات با حضور ناظران بی طرف، پذیرش مسؤولیت خون کشته شدگان درگیری های اخیر توسط حکومت، دلجویی از خانواده های داغ دار و عذرخواهی از مردم ایران به خاطر تقلب در انتخابات و اعمال خشونت در برابر اعتراض آرام و قانونی آن ها.
اهداف میان مدت آنهایی است که توقع داریم در پنج سال آینده محقق شوند مثل برگزاری رفراندوم قانون اساسی، اصلاح ساختار اقتصادی کشور، اصلاح قوانین داخلی در راستای بهبود وضعیت زندگی مردم، تحقق آزادی های اجتماعی، حذف سانسور، حذف مجازات های خشونت آمیز یا تحقیر کننده و امثال آن.
و اهداف بلند مدت اهدافی هستند که زمانی بیش از ده سال را برای تحقق آنها در نظر می گیریم مثل تحقق جامعه مدنی، عدالت، کاهش فاصله طبقاتی، شکوفایی اقتصادی، سیستم تأمین اجتماعی فراگیر، جذب سرمایه های خارجی، کاهش بی کاری، رشد فرهنگی، امنیت داخلی، قانون گرایی، نظم اجتماعی و ...
به بحث اصلی خود بر می گردیم که خشونت متقابل است. فرض می گیریم که اهداف جنبش سبز را به طور عمومی می شناسیم. حال زمان آن است که تصمیم ها و استراتژی های خود را با آنها بسنجیم. آیا خشونت متقابل ما را به اهداف مان نزدیک تر می کند یا از آن ها دورتر؟ فرض را بر این می گیریم که خشونت را تنها در زمانی به کار خواهیم برد که رفتار خشنی از طرف مقابل روی داده باشد (و در همان زمان و همان مکان و در مورد همان فردی که دست به خشونت زده است). در نظر بگیریم که مأموری جوان سبزی را مورد ضرب و شتم قرار می دهد و مردم ـ بدون سلاح (سرد یا گرم)ـ بر سر او می ریزند و علاوه بر نجات آن جوان، مأمور را هم گوش مالی می دهند. نتایج محتمل چه خواهد بود؟
1- می دانیم کسانی که در برابر مردم قرار دارند چهار دسته اند: یا نظامی اند (سپاه و نیروی انتظامی)، یا شبهه نظامی اند (بسیج)، یا اوباش به خدمت درآمده هستند و یا مردم عادی حامی حکومت. از این چهار دسته تنها مردم عادی هستند که ممکن است مسلح نباشند که آنها هم موضوع درگیری نخواهند بود چرا که قرار نیست مردم با مردم درگیر شوند. پس درگیری فرضی ما میان مردم غیر مسلح با افراد مسلح و معمولاً بی رحم خواهد بود. این درگیری در صورت موفقیت به احتمال فراوان دارای صدمات زیادی خواهد بود که با هدف جنبش مبنی بر سلامت جامعه هم خوانی ندارد. ما اگر برای اعتراض به کشته شدن هم وطنان مان به خیابان می رویم، پس نباید زمینه را برای آسیب دیدن افراد بیشتری فراهم کنیم. اما می توانیم به آزادی فرد مظلوم و ترساندن ظالم و فراری دادن او اکتفا کنیم زیرا مهم نفی خشونت است.
2- همراهان ضارب از موضوع مطلع می شوند و به کمک او می شتابند. به یاد داریم که آن ها مسلح اند و ما بی سلاح. چه بسا که در کمک رسانی به دوست خود دچار احساسات و اشتباه شوند و اتفاق ناگواری به بار آید که باز هم خواسته جنبش سبز نیست. چرا که جنبش ما سبز است چون بوی زندگی می دهد و البته قرار است سبز هم بماند.
3- احتمال دیگر آن است که دوستان ضارب، از کتک خوردن او فیلم بگیرند و منتشر کنند. این واقعیت را باید پذیرفت که امکانات رسانه ای جنبش سبز در داخل کشور به هیچ وجه با امکانات حکومت قابل قیاس نیست و بسیاری از مردم هم رسانه ای جز رسانه های حکومتی در اختیار ندارند. از طرف دیگر ما برآنیم تا جنبش سبز فراگیرتر از پیش شود تا به پیروزی نزدیک تر شویم. حال آیا بهانه دادن و خوراک خبری ساختن برای رسانه های حکومتی در راستای جنبش سبز می تواند باشد؟
4- فرض می گیریم که هیچ یک از اتفاقات بالا رخ ندهد و اعتراضات آن روز، به طور مقطعی تمام شود. آیا گروه هایی که هم از لحاظ لوازم درگیری و هم از لحاظ پشتوانه حکومتی و حاشیه امنیت از ما بسیار فراترند، برای اعتراضات آینده تدارک خشونت بیشتری نخواهند دید؟ با شناختی که در این سالها بدان رسیده ایم، پاسخ منفی است. خشونت ما مسلماً باعث خشونت بیشتر آن ها خواهد شد. اصلاً آن ها منتظر فرصت و مجوزی برای خشونت بیشتر هستند چرا که اولاً نمی توانند در برابر آرامش به خشونت فراگیر دست بزنند و از آن دفاع کنند و ثانیاً، راهی جز این برای مقابله با اعتراضات نمی شناسند. و چه موهبتی برای آن ها خواهد بود که ما این فرصت را با دست خود در اختیارشان بگذاریم تا سرکوب مان کنند. موفقیت جنبش سبز همه در این بوده که با خشونت همراه نبوده و جهان ما را از این نظر ستوده است که متانت را بر خشونت ترجیح داده ایم. اما مطمئناً رفتار های خشنی که از جنبش سبز سر بزند، این معادله را بر هم خواهد زد.
5- تاریخ نشان داده که با ابزار خشونت شاید بتوان خشونت را موقتاً کنترل کرد اما نمی توان آن را از بین برد (که البته کنترل آن هم نیاز به ابزارهایی دارد که فعلاً در دست جنبش سبز نیست و بهتر است که نباشد). همان طور که جنگ نمی تواند صلح بیاورد، خشونت هم نمی تواند آرامش بیاورد پس خشونت متقابل نمی تواند در کنترل رفتار خشونت آمیز حکومت سودمند باشد.
6- ما می خواهیم با رفتار صلح جویانه خود، حتا آن ضارب را هم دچار شرم و عذاب وجدان کنیم اما با رفتار خشونت آمیز خود، کینه را هم بر دشمنی و نفرت او خواهیم افزود که قطعاً در راستای خواسته های جنبش نخواهد بود. جنبش برای رسیدن به موفقیت، نیازمند همراهی هر چه بیشتر قشرهای مختلف است. پس چه بهتر که دشمن را هم به دوستی فرا بخوانیم نه این که دشمن ترش کنیم.
آن چه آمد، همه احتمالات ممکن نیست اما به قدر کفایت نشان می دهد که استراتژی خشونت متقابل ما را به جایی می خواهیم نخواهد رساند. آن چه بزرگترین ابزار در دست سبزها است همان متانت و مسالمت ی است که دارند و همین پاشنه آشیل اهالی کودتاست چرا که خشونت در مقابل مسالمت برای آنها گل به دروازه خودی زدن است. اما بهترین استراتژی برای سبزها، اتحاد در عین کثرت، اعتماد به نفس و نفی خشونت به هر شکل ممکن است. با این سه رویکرد به بهترین نحو می توان خشونت حکومت را کاهش داد. همان طور که گفته شد، مثلا اگر مأموری به کسی حمله کرد، یکی از برخوردهای مناسب می تواند این باشد که برای ترساندن او همه با هم و با فریاد به سمت او بروند اما فقط به قصد ترساندن او و آزادی مضروب. آنها کافی است بدانند که ما اگر بخواهیم می توانیم اما فعلا نمی خواهیم. با چنین رویکردی است که آنها در موضع ضعف قرار می گیرند و ما یک قدم به هدفمان نزدیک تر شده ایم.
آفات یک جنبش سبز
(این یادداشت را برای روزنامه اینترنتی روز نوشته و فرستاده بودم که تا امروز منتشر نشده.)
روز قدس و موج خروشان ملت سبز و سخنرانی رییس دولت در سازمان ملل و حاشیههای فراوان آنها گذشتند و حالا بهترین وقت باید باشد برای نقد خویشتن.
حضور شجاعانه و همراهی زیبای موج سبز در روز قدس و اعتراض بجا و با شکوه سبزهای دور از وطن در نیویورک، نشان از رشد منطقی و عقلانی جنبشهای مردمی در ایران دارد که نستودن چنین رشدی ـ آن هم در فضای بسته سیاسی و اجتماعی ایران این سالها ـ دور از انصاف است اما چنین ستایشی مانع از نقد و آزمودن به محک نخواهد بود. از این رو به عنوان عضوی از این جنبش به آفات عمدهای که موج سبز آزادی خواهی در ایران را تهدید می کند کوچک اشارهای می کنم هرچند این همه، زیره به کرمان بردن باشد و تکرار واضحاتی که البته به یاد آوردنشان را هم ضرری در میان نخواهد بود:
عدم تمرکز خواسته ها
هر جنبشی ـ پیش از هر چیز ـ باید حول یک هدف مشخص و شفاف تشکیل شده بر اساس آن هدف مشخص، به تدوین ساختارها، استراتژی ها و عملکردهای خود بپردازد. در راهپیمایی بزرگ روز 25 خرداد، این هدف کاملاً شفاف و معین بود: «ابطال انتخابات و برگزاری مجدد آن با استانداردهای یک انتخابات سالم و دموکراتیک.» اما جای خالی شفافیت و محوریت هدف مشترک در تظاهرات روز قدس کاملاً مشهود به نظر می رسید. آیا هدف تظاهرات روز قدس فشار بر دولت برای استعفا بود یا تغییر نوع حکومت یا اعتراض به کشتارها و شکنجه ها یا آرزوی مرگ چین و روسیه و یا تنها ابراز خشم و نفرت؟ در واقع همه اینها وجود داشت در حالی که هیچ کدام به طور مشخص هدف از حضور مردم را تعریف نمی کرد. شاید اگر از معترضین سبز در مورد هدف حضورشان پرسیده می شد، هر کدام پاسخی متفاوت با دیگری می داد و این می تواند آغاز پایانی ناخوش آیند برای جنبش سبز ایران باشد و چه بهتر که آب را از سرچشمه بست پیش از آن که با پیل هم نتوان گذشت.
قهرمان پروری
یاد آوری مجدد جمله معروف برشت در «محاکمه گالیله» خالی از فایده نیست که «وای بر مردمی که نیاز به قهرمان داشته باشند» و گویا ما هنوز ـ متأسفانه ـ به قهرمان و قهرمان پروری نیاز داریم. عجیب این جاست که از کسانی می خواهیم قهرمان بسازیم که تا یکی دو سال پیش یا حتا همین چند ماه قبل به شدت مورد انتقاد شدید ما بوده اند. جنبش سبز باید بتواند میان یک رهبر، یک حامی و یک همراه خود تفاوت قایل شود و هرگز از یاد نبرد که هیچ کدام اینها قهرمان نیستند هرچند شجاعانه مبارزه کنند؛ خصوصاً قهرمانی که بعضاً آن چه از او انتظار می رود با آن چه هست ارتباط چندانی ندارد. به طور مثال، هاشمی نه تنها در هیچ جا سخنی در مخالفت با نظام یا رهبر فعلی آن نزده است که به این نظام عشق می ورزد اما گاهی از او انتظار می رود که نقش یک اوپوزیسیون تمام عیار را بازی کند. یا فراموش می کنیم که موسوی و کروبی و خاتمی همه کارگزاران جمهوری اسلامی بوده اند و این نظام را قلباً دوست دارند و از یاد می بریم که آیت الله منتظری از طرفداران سرسخت تئوری ولایت فقیه بوده و هست ـهرند ولایتی که تحت قانون باشد و نه فوق آن. درست است که تغییر عقیده و رفتار اشخاص، نامحتمل نیست اما به شرطی که چنین تغییری واقعاً وجود داشته، ابراز شده باشد و ما آن را به درستی تشخیص داده باشیم. حتا اگر تغییر عقیده ای هم وجود داشت و تنها در توهم ما هم نبود، باز قهرمان دیدن افراد، مساوی خواهد بود با از دست دادن آنها. پس چه بهتر که موج سبز اگر می خواهد به ساحل پیروزی برسد ـ هرکس را به دور از سیاه و سفید پنداری ـ آن گونه که هست و در چهارچوب واقعی اعتقادات و عملکردش ببیند و بپذیرد تا هم سرخورده نشود، هم بتواند بیشترین بهره را از همراهی ها و حمایت های تک تک حامیان ش ببرد و هم راه انتقاد از آن ها را بر خود نبسته باشد.
شعارهای غیر هدفمند
بعضی شعارهای داده شده در راهپیمایی روز قدس هرچند که عمق اعتراض مردم را به نمایش میگذاشت اما کاملاً با روح یک جنبش آزادیخواهانه در تضاد بود. شعارهایی چون مرگ بر روسیه و مرگ بر چین اگر چه اشاره به آگاهی مردم از همراهیهای نهان و آشکار این دو کشور با دولت نهم ـ به رغم عملکرد ضد مردمی آن ـ داشت اما اگر با نگاهی بازتر به آنها بنگریم، در خواهیم یافت که در واقع از جنس همان شعارهای دشمنتراشانهی مرگ بر آمریکا و مرگ بر انگلیس هستند و تنها تفاوتشان در دولتی نبودن شان است . حال آیا هرچه دولت را خوش نیامد، الزاماً خوش خواهد بود؟
از جملهی شعارهای غیر هدفمند، شعارهایی چون «میکشم، میکشم، هر که برادرم کشت» و «وای اگر موسوی حکم جهادم دهد» و از این دست بود. سـؤال این جاست که آیا جنبش سبز قرار است پس از پیروزی به همان جایی برسد که سی سال پیش پدرانمان بودهاند؟ یا به جایی که امروز ذوب شدهگان در ولایت رسیدهاند؟ باز هم کشتار و قلع و قمع مخالفان و باز هم خشونت و انتقام جویی؟ اگر نه، پس باید در شعارهامان وسواس بسیار بیشتری به خرج دهیم تا ناخواسته از راه به چاهی دوباره (بخوانید چند باره) نیفتیم چرا که شعار در یک حرکت اجتماعی، تابلو، سمبول و چکیده عقاید شرکت کننده گان در آن حرکت است و به راحتی می تواند جنبش را به سمت شکست یا پیروزی هدایت کند.
دستهای دیگر از شعارها که جای بحث دارد، شعارهای توهین آمیزی است که گهگاه از میان جمع معترضین سبز شنیده می شد. دیدیم و شنیدیم که جمعی ـ هر چند اندک ـ از یاران سبز را که مثلا شعار میداند «یه میلیون، دو میلیون، کی رای داده به [...]؟». چنین شعارهایی پیش و بیش از آن که وهن مخالفین ما باشد، وهن خود ماست و در نهایت هم سودی را عاید جنبش سبز نخواهد کرد. نگوییم در دعوا حلوا پخش نمی کنند که اولاً میان یک جنبش مدنی و دعوای خیابانی هیچ قرابتی نیست و ثانیاً به قول میرحسین موسوی، ما آمده ایم برای حذف چنین رفتارهایی، نه تکرار دوباره آن ها. ما باید از فحاشی بپرهیزیم تا تفاوت خود را با مثلاً سایتهای طرفدار دولت نشان داده باشیم. اگر نه چه فرق است میان ما و آنها؟
رفتارهای احساسی و انقلابیوار
بر خلاف راهپیمایی ٢۵ خرداد که آرامش و پرهیز از هر گونه درگیری امتیاز بارز آن بود، در راه پیمایی روز قدس گزارشهای مردمی خبر از در گیری های متعدد اما کوچکی میان موج سبز و نیروهای مدافع رییس دولت می دادند که شاید در حال حاضر چندان جدی به نظر نیاید اما نشان از احساسی تر شدن جنبش دارد. این همان اتفاقی است که کودتاچیان انتظارش را می کشند و شاید همان نقطهی انحراف جنبش باشد. کوچکترین درگیریها و موتورسیکلت به آتش کشیدنها میتواند شروعی باشد برای تبدیل جنبش منطقی و هدفمند به حرکتهایی کور و هرج و مرج گرا. پس چه بهتر که حتا اگر بر ما آتش هم گشودند، جز شعارها و رفتارهای هدفمند و معقول و از پیش تعیین شده، واکنشی نداشته باشیم تا نه تنها توجیهی برای کشتن بیشتر مردم به دست دشمنان ملت نشود، بتوانیم صدای مظلومیت مان را به گوش جهان برسانیم.
آخر کلام
آن چه گفته شد هرچند همه آن چه باید گفت نیست و همه آن حضور با شکوه در این ایرادات کوچک ـ و البته مهم ـ خلاصه نمی شود، اما بهتر این شاید باشد که امروز ذره بین به دست بگیریم و اشتباهات کوچک مان را بزرگ ببینیم تا این که فردا با بزرگی اشتباهاتی روبرو شویم که روزی کوچک شان می پنداشته ایم.
این روزهام
خدا رو شکر اینجا رو خیلی وقته که کسی چک نمی کنه و نمی خونه. پس اینجا میشه حرف زد بی این که کسی بشنوه و احیانا سرشار از انرژی منفی بشه. میشه این جا نوشت و نگران این نبود که مبادا کسی توی دلش خالی بشه. میشه نوشت بی این که بترسی از ناامید کردن کسی. البته امیدوارم که این طور باشه.
این روزها، همین این روزهای اخیر، حالم اصلا خوش نیست مثل حال خیلی ها. از طرفی مأموریت های یک هفته در میون و روزی 13 ساعت کار کردن توی شرایطی که دمای معمولش بالای 45 درجه است و همکار و هم خونه بودن بودن با کسانی که شاید تحمل یک ساعت شون هم سخت باشه، امونم رو بریده و فرصت استراحت رو به کل ازم گرفته. به همه این ها بلاتکلیفی این که ماه آینده کجا هستم و چیکار می کنم و زندگی م به چه سمتی خواهد رفت رو که اضافه کنم، میشه حال و هوای امروزم که با شنیدن کوچکترین خبری از این جریانها، بغض گلوم رو فشار میده، قلبم فشرده میشه، نفسم تنگ میشه و اشک توی چشمهام جمع میشه. حالم مثل مثلا دیروزی میشه که مصاحبه طنز ابراهیم نبوی با صدای آمریکا، من رو به گریه ای انداخت که تا پنج دقیقه هق هق می زدم.
این روزها دارم با روزی دو تا قرص آرام بخش سر پا می مونم و حالم اصلا خوش نیست انگار و فردایی برام متصور نیست.
حالم از این روزهام به هم می خوره.
← صفحه بعد
نظرات ()
